«پاییز که میآد، دلم یه جور عجیبی میگیره. نه از سرما، از یادآوری. انگار برگها دارن خاطرات رو زیر خودشون قایم میکنن...»
۱۰ مهر ۱۴۰۲
۳ دقیقه
۱۲ نظر
«بعضی شبها باید حرف زد، حتی اگه کسی نباشه. باید نوشت، حتی اگه قرار نباشه کسی بخونه. اینجا من و کاغذ و یه عالمه ستاره...»
۲۵ شهریور ۱۴۰۲
۵ دقیقه
۸ نظر
«زیر باران ایستاده بود و چترش رو بسته نگه داشته بود. گفتم چترتو باز کن، گفت: این بارون مال دل منه...»
۵ شهریور ۱۴۰۲
۷ دقیقه
۲۴ نظر